-->

 

اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری

 

 
اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری
 
 
   
  Friday, July 22, 2005

● تولدم مبارک.. ۲۶ ساله شدم!



Tuesday, July 12, 2005

● آنانی که همه چيز را ميدهند Ceux qui donnent tout
و هيچ نمی گيرند Ne prendent rien
آنان سرشارند از آزادی Ils sont riches de libérté
آنان سرشارند از زندگی Ils sont riches de vie

عشق به آنان همه چيز را می آموزد L'amour leur apprend tout
عشق برای آنان همه چيز را به همراه می آورد L'amour leur apporte tout
آنانی که همه چيز را ميدهند Ceux qui donnent tout
هميشه برنده اند Gagnent toujours

در ميان انسانها Parmis les hommes
آنان راه ميروند همانند شاهان Ils marchent comme des Rois
در ميان شاهان Parmis les Rois
آنان همچون خــــــــــــــــــــدايان هستند. Ce sont des Dieux

از وبلاگ روزهاي نازي



Saturday, July 09, 2005

● آره.. ۶ سال پيش بود صبح نوزده تير ، که من داشتم مي‌رفتم امتحان ديناميک بدم.. جلوي در ۱۶ آذر معطل شدم و بعد هم خبر لغو امتحان.. اکثر کسايي که براي امتحان اومده بودن تو سرسراي فني گيج و گنگ دنبال خبر بودن.. تا يک ساعت درست نمي‌دونستم چي به سر بچه‌ها اومده.. تا ساعت ۱۰ صبح که خبر شکستن دست و پاها و کتک‌خوردن‌هاي بچه‌ها رسيد. اوضاع بهم ريخته بود و روزهاي خيلي سختي بود. نگراني رو مي‌شد تو تک تک نگاه‌ها ديد.همه هيجان‌زده و ناراحت.. شلوغي‌هاي کوي، تحصن ، گاز اشک‌آور، انصار ، درخت‌هاي سوخته‌ی دانشگاه، انفجار بمب صوتي تو مسجد دانشگاه، ديدن باطبي و اون پيرهن خون‌آلود...خاطراتي که از اون‌روزهاي حکومت‌نظامي و راه‌پيمايي ۴ روز بعدش يادم مونده عجيب هميشه قلبم رو ميفشره.. به قول نيک آهنگ شايد مهمترين فرصت‌هاي اصلاحات تو اون ۴ روز از دست رفت .. چيزي که امروز داريم مي‌بينيم از خيلي خيلي وقت پيش براش برنامه‌هايي ريخته‌شده بود..



Monday, June 27, 2005

● خب.. تبريک ميگم اين اتفاق واقعا ميمون رو.. مبارک ملت ايران باشه
خب هميشه در پس سختي ها و تيرگي ها روزگار آسايش و شادي وجود داره... زندگي شايد مثل موجي ميمونه که گاهي رو به اوجه و گاه به عکس. وقت ناراحتي هميشه بايد اميد داشت که خوشي در انتظاره..
بهرحال جز اميدواري کار ديگه‌اي مي‌شه کرد؟



Thursday, June 23, 2005

● ۳ سال پيش حول و حوش همين روزها افتادم به اين دنياي وبلاگ. حالا اما ۳ سالي گذشته و من دوسالش را ننوشته‌ام و فقط خوانده‌م. اما خاطره‌ی ۳ سال پيش!.. وقتي همين دور و برها تو را ديدم.. قشنگ‌ترين خاطره‌ی اين روزهاي من همين است.
نگرانم.. نگران اين روزهای کشور .. خداکند شنبه که مي‌نويسم اوضاع آرام‌تر باشد!..



Wednesday, June 22, 2005

● اين روزها بر من و تو خيلي سخت ميگذره... از چونه زدن با مردمي که نمي‌خوان حتي کمي فکر کنن و ادعاي صبر ايوب و تحمل آنچناني‌شون گوش فلک رو کر کرده ، تا دروغ‌هاي شاخدار شهردار که چنين کرد و چنان ، تا غريبي و تنهايي که بين اين مردم داريم که به خاطر انداختن يک برگ راي در صندوق که حق‌مونه ما رو فريب‌خورده ميدوننو حاضر نيستن جواب سلاممون رو بدن، همه و همه آوار شده روي سرمون و نفس‌مون رو به شماره انداخته.
مي‌دونم که نميتوني ‌اين روزها درست کار کني.. من‌هم نمي‌تونم درست فکر کنم.
امروز بعد از اين همه وقت بغضم ترکيد و به گريه‌ی سختي افتادم. من و تو شايد خيلي کمتر از اون دختر ک بي تفاوت با مانتو‌هاي زيبا و سرگرم به شو‌هاي ماهواره‌اي از اين جريان آسيب ببينيم. چرا که اون لذت‌هاي آني‌اش رو از دست ميده و چوب حماقتش رو زودترميخوره.. درد من و تو درد ديگه‌اي ئه که با اومدن اين يا اون آروم نميشه.. درد من و تو اين بي‌تفاوتي‌ها و بيفکري‌ها و بي‌لياقتي مردمي‌ئه که هنوز قدرت تحليل ساده‌ترين چيز‌ها رو ندارن و وحشيانه به من و تو حمله ميکنن....
تا کي بگذرد اين روزگار تلخ‌تر از زهر بار دگر روزگار چون شکر آيد



Tuesday, June 21, 2005

● شايد هنوز يک سال نشده که هيچ ننوشته‌ام.. اما راستش رو بگم همش منتظر بودم. منتظر اين لحظه که دستم بره طرف نوشتن. سايت جديد و وقت و حوصله همش بهونه بود. مهم اين بود که ميخواستم ببينم کي بلاخره اين طلسمي که خودم ساختمش دلم رو خسته ميکنه.
اين اتفاق شايد چند روز پيش افتاد و من چند روزي به عادت کردن بهش احتياج داشتم.
خب من هستم. از همين امشب! :×



Saturday, October 09, 2004

● وقتی می‌آی صداي پات، از همه جاده‌ها می‌آد...
انگار نه از يه شهر دور، که از همه دنيا می‌آد..




Thursday, July 01, 2004

● و امروز، برنده از عجيبترين بازی زندگی‌ام بازگشته‌ام. آسوده‌گی و رخوت تابستاني اين روزها را با هيچ چيز عوض نمی‌کنم که اين پاداش رنجی است که برای رسيدن به خودم ، تو و آنچه امروز داريم بر خود خريديم.
و من امروز من‌ام، با قدرتی بزرگ برای بدست‌آوردن آنچه در اين دنيا مال من است!



Saturday, February 14, 2004

● اولين ماهگردمون و پانصدوچهل‌وهشتمين روزمون به شادي!
...





Saturday, January 31, 2004

ميعاد در فراسویِ مرزهایِ تن‌ات


در فراسویِ مرزهایِ تن‌ات تو را دوست‌می‌دارم.

آينه‌ها و شب‌پره‌هایِ مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمانِ بلند و کمانِ گشاده‌یِ پل
پرنده‌ها و قوس‌وقزح را به من بده
و راهِ آخرين را
در پرده‌يی که می‌زنی مکرّرکن.


در فراسویِ مرزهایِ تن‌ام
تو را دوست‌می‌دارم.
در آن دوردستِ بعيد
که رسالتِ اندام‌ها پايان‌می‌پذيرد
و شعله و شورِ تپش‌ها و خواهش‌ها
به‌تمامی
فرومی‌نشيند
و هر معنا قالبِ لفظ را وامی‌گذارد
چنان‌چون روحی
که جسد را در پايانِ سفر،
تا به هجوم کرکس‌هایِ پايان‌اش وانهد...

در فراسوهایِ عشق
تو را دوست‌می‌دارم،
در فراسوهایِ پرده و رنگ.

در فراسوهایِ پيکرهای‌ِمان
با من وعده‌یِ ديداری بده.

احمد شاملو
شيرگاه، ارديبهشتِ ۱۳۴۳





Thursday, January 22, 2004

● يه بمبی 6روز پيش خيلی بی‌صدا اينجا ترکيد. موجش هنوز من‌رو گرفته و زبونم‌ رو بند آورده. گيجم و درست و حسابي درک نکردمش.
ترس و دل‌شوره و پادرهوايی جاش رو الان به يه بی‌وزنی عجیب و غریب داده . از 6 روز پيش تا همين ديشب شمال بودم. دور خودم می‌چرخيدم وگيج‌ميزدم . تا ديشب بالاخره ديدمش وقتی سرتاپا سفيد طرفم اومد...



Friday, January 16, 2004




Monday, December 29, 2003

● وقتی ازشون می‌پرسی که به چی نياز دارند،اون آدمای شريف و معصوم روي تخت بيمارستان، شک‌زده نگاهت می‌کنن و با يه شرمی فقط ازت تشکر می‌کنن... چه سخته اين روزا خدای‌ من...
شهرشون رو بوی تعفن گرفته.از فردا فقط بايد همه جا سم‌پاشی بشه..... فاجعه‌ی قرن بود اين ، فاجعه‌ی قرن !



Sunday, October 12, 2003




Saturday, October 04, 2003

● به قول مازيار:

" وفا کنيم و ملامت کشيم و خوش باشيم
که در طريقت ما کافری‌است رنجيدن "



Thursday, September 18, 2003

● "...
و چشمانت راز آتش است.
و عشقت ،
پيروزی آدمی است
هنگامی که به جنگ تقدیر می‌شتابد.
و آغوشت،
اندک جایی براي زيستن
اندک جایی برای مردن. "

- شاملو




Wednesday, September 17, 2003




Tuesday, September 16, 2003

● يه تياتر خنده‌دار!، يه عالمه جايزه هاي خوب و يه بعدازظهر فوق‌العاده با دوستای عزیـــــــــــــزم... چه خوش گذشت!.. جاي تو سبز... نه .. جاي تو آبي!! :)



Friday, September 12, 2003

● اين روزها يه غار مي‌خوام براي تنهايي‌ام ، .. واسه‌ي داد زدن همه‌ی حرفايی که نمی‌نونم آروم به زبون بیارم یا حتي آروم بهشون فکر کنم..
غــار من مي‌شي؟!...



Tuesday, August 05, 2003




Sunday, June 01, 2003

● در شب اکنون چیزی می‌گذرد،
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها، همچون انبوه عزاداران
لحظه باریدن را گویی منتظرند...

لحظه‌ای
و پس از آن هیچ.
پشت این پنجره شب دارد می‌لرزد،
و زمین دارد
باز می‌ماند از چرخش
پشت این پنجره یک نامعلوم
نگران من و توست!

ای سراپایت سبز
دست‌هارا چون خاطره‌ای سوزان ، در دستان عاشق من بگذار..
و لبانت را چو حسی گرم از هستی
به نوازش لب‌های عاشق من بسپار..
باد ما را با خود خواهد برد ،
باد مارا با خود خواهد برد ...

"فروغ فرخ‌زاد"



Friday, May 23, 2003

● یک ماهه حدودا که اینجا سر نزده‌ام.. امروز که اومدم دوباره برام خیلی جالب بود خوندن نوشته‌های خودم.. مثل ورق زدن صفحات یه آلبوم!
این روزها که سرگرم خودم بودم و به بی‌خیالی گذشت با لحظه های جالبی هم همراه بود!
قبولی کنکور فوق، زیر قول زدن های بابا!، به دنیا اومدن کوچولوها (غزل و صدرا) و سرخوشی و آسودگی و بی‌خیالی بهاری خودم که باعث شده خیلی بهم بد نگذره.. وبلاگ انگلیسی‌ام هم تجربه جالبی داره می‌شه..
اردیبهشت تموم شد ، ماه عجیبیه اردیبهشت با اقاقیا و یاس امین‌الدوله‌اش.. حیاط هم امسال پر از رز رونده شده و نسترن ..
شاید امسال از معدود سالهای عمرم باشه که خردادش از دلهره خالیه و میتونم همچین یه نفسی بکشم به دور از هیاهو
این‌ها رو تند تند می‌نویسم چون باید زود برم.. اما مینویسم‌شون ، چون نمیخوام اتفاقی که برای آلبوم عکسهام افتاد برای وبلاگم هم بیفته ...
تار عنکبوت!



Saturday, April 26, 2003

● صـدا کن مـرا
صــدای تــو خــوب اســت....



Wednesday, April 23, 2003

● از خواب بیدار می‌شی یه صبح زود..
می‌بینی همه جا سفیده .. سفیده از نور شدیدی که چشماتو می‌زنه ..
می‌لرزه تموم بدنت .. احساس حل‌شدن داری.. حل شدن توی همون نور و خلا سفید !

همه‌ی زندگی‌ات از جلوی چشمای محوشده‌ات عبور می‌کنه به سرعت:
از شکم مادر .. نوزادیت .. از درخت افتادنت.. روز اول مدرسه.. آژیر قرمز.. اسفند اول دبیرستان .. شبهای دانشکده .. تنهایی و سردی عجیب نیاگارا.. آقای حورایی .. عروسی مریم .. گم شدنت تو جنگلای شمال .. .... خیال و واقعیت و حقیقت و همه‌چی یه جور و یه جنس شده.. سفید ، از جنس نور محو ..
حس می‌کنی این وجودی که مال توئه و توی هفت آسمون خدا پراکنده شده ، همه‌ی عالم رو داره درک می‌کنه !.. همه چیز خلقت رو..
گم شدی و نمی‌فهمی که این قدرت فهم‌ات از چه جنسیه.. این‌که بودن‌ات رو می‌فهمی ، خلقت رو می‌فهمی ، هفت آسمون رو و این نور لعنتی محو رو که بارها تو خواب و بیداری‌های دوران زندگی‌ات تو صورت آدمک‌ها دیده‌بودیش!...
،،،
بارون نرم نرم می‌خوره به پنجره.. صبح زوده.. خنکی‌اش از لای پتو دور تن‌ات می‌پیچه .. درست مثل صبح خداحافظی با کعبه.. می‌ترسی از باز کردن چشمات.. می‌ترسی و اون‌ها رو بسته نگه می‌داری ، تا ابـــــد !.....


● واژه‌ی تسلیم گاهی خیلی تو ذهنم زنگ می‌زنه.. کوتاه اومدن .. رها کردن همه چی... قربانی شدن...
این لحظه‌های بی‌انرژی بودن کاش زودتر تموم بشن.. زودتر..
من میخوام نفس بکشم.. نفس عمیق.. نفس بهــــــــــار!



Friday, April 18, 2003

● من اینجا بس دلم تنگ است
و
هر سازی که می‌بینم بدآهنگ است..
بیا
ره‌توشه برداریم
قدم
در راه بی‌برگشت بگذاریم
ببینیم
آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟!..
همین رنگ است...؟



Saturday, March 22, 2003

● سال 81 هم تموم شد. سالی که برای من یکی از بهترین‌ها بود..سالی پر از خاطرات شیرین و فراموش نشدنی، پر از اتفاقات مهم ، پر از آرامش و عشق.
با یه سفــر فوق‌العاده انرژی‌بخش به شمال شروع شد و با سفر قشنگ و آرامش‌بخشی به جنوب تموم.
به لحظه‌ها و روزهای گذشته که نگاه می‌کنم ، حس می‌کنم راضی‌ام ازشون.. چیزی که کمتر برام پیش می‌آد.
این رضایت خیلی مهم و ارزشمنده.. یاد همه‌ی خاطره‌های دوست‌داشتنی که با هم داشتیم به‌خیر . وقتهایی که توی اوج سختی‌ها و نگرانی دلمون به‌هم گرم بود و عشقمون به‌هم بیشتر ...
ممنونم 81 عزیز ، که این‌قدر خوب و با برکت بودی..
خدا کنه که امسال بهتر و بهتر باشه !
ســال نو مبارک...





Saturday, March 15, 2003

● می‌خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم.
خیال‌گونه
در نسیمی کــوتاه ،
که با تردید می‌گذرد
خواب اقاقیاها را
بمیرم.

می‌خواهم نفس سنگین اطلسی‌ها را پرواز گیرم.
در باغچه‌های تابستان ،
خیس و گـرم
به نخستین ساعات عصر،
نفس اطلسی‌ها را
پرواز گیرم

حتا اگر زنبق کبود کارد
بر سینه‌ام گل دهد-
می‌خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم در آخرین فرصت گل،
و عبور سنگین اطلسی‌ها باشم
بر تالار ارسی
به ساعت هفت عصر.

شاملو -- آبان 1351




Thursday, March 13, 2003




Monday, March 10, 2003

● دیشب زلزله اومد.. ساعت دونیم بود حدودا".. 4.1 ریشتر... من از لرزیدن پنجره‌ها از خواب پریدم... و اصلا آماده نبودم برای ، مــردن.
راستی به اینجا یه سری بزنید. مهمه!



Tuesday, March 04, 2003


لیلا رو دوست دارم ، به‌خاطر بازی تاثیرگذارش، نگاه حساس و مهربونش، حالت معصومانه و کودکانه و گاه شیطون حرف زدنش ، گیرایی حرکات و صحبت‌های کوتاهش و اینکه انگار رو زمین راه نمی‌ره .. برخوردهای موقرانه و در عین حال صمیمی‌اش خیلی به دل می‌شینه .. هنوز ندیدم کسی دوستش نداشته باشه !

امروز توی دانشکده بزرگ‌داشت روز جهانی زن و بزرگ‌داشت لیلا حاتمـی بود . این خانوم ناز مامانی فقط پشت تریبون تشکرمی‌ کرد و می‌گفت چون خیلی خجالتی هستش اصلا هیچی نمی‌تونه بگه و همه سئوالها رو فقط با آره و نه جواب می‌داد. اما خب جمع همه جمع بود و همه از بی‌نظیر بودن و موفق بودنش می‌گفتن و آخرین جایزه‌اش که جایزه اول جشنواره مونترال کانادا برای نقش اول زن در فیلم ایستگاه متروک بود. حبیب رضایی، محمدرضا شریفی‌نیا،فریدون جیرانی،رئیسیان،دری ، علی‌مصفا،و مامان لیلا.. و بقیه....حسابی هم ذوق‌زده شده بودن از این همه شور ملت دانشجو ...
مصفای بیچاره هم نماینده‌ی شرمنده‌ی بچه‌های فنی شده بود چون به‌قول خودش هیچکی به اندازه‌ی اون تو این دانشکده مشروط نشده بود وحس مجرمی رو داشت که به محل ارتکاب جرم برش گردوندن!
این برنامه رو انجمن اسلامی دانشکده برگزار کرد که نشون می‌ده انجمن کارهای قشنگی رو داره تو کارنامه‌اش ثبت می‌کنه و به‌عنوان تجربه اول با وجود ضعف‌های زیاد بازهم قابل توجه بود.
● مــرســی از وفا ، به‌خاطر ملودی جدید وبلاگ...
زحمت کشیدی . ممنونم ! :)



Saturday, March 01, 2003

● بگذریم که الان‌ها یه‌مقدار قاطی‌پاتی هستم اما،

هرسال ، به دهم یازدهم اسفند که می‌رسه یهو همه‌چی عوض میشه برام.. کاملا میشه حس نوشدن رو تو چشم زمین و آسمون و روزگار دید . می‌تونی یه‌کم عمیق‌تر نفس بکشی.. ذوق کنی واسه برگهای ریز ریز درختا که خیلی کمرنگ دارن از رو شاخه‌ها به دنیا میان ... دیوونه بشی وقتی هوا خاکستری می‌شه و تو داری "نوبهار" گوش می‌کنی ... و خاطره‌ی یاس‌های زرد خیس و عطر بهارنارنج تو خیابون‌های شمال و اسفند سال اول دبیرستان دوباره زنده بشه ...



بهــار برای منا همیشه همین موقع‌ها شروع میشه، دهم اسفند ، اول مارس ..
به کوه‌ها نگاه کن که چه تمیز و سفیدن، به آسمون که چه روشنه و شفاف و آسمونی، به بیدهای مجنون که چه تر و تازه دارن تاب می‌خورن توی باد .. و به روزها که چه ساده می‌گذرن از همه‌چی و جاشون رو به هم می‌دن..
آروم باش. به هیچی فکــر نکن. فقط نفس بکش ، نفس عمیق!



Sunday, February 23, 2003

● این‌هم از طرف مهـربون من :)





Friday, February 21, 2003




Saturday, February 15, 2003

● پشت پنجـره سـرما ست ،
اما ،
این‌سو نگاه گــرم تو..
و من با همین گــرما زنده‌ام ،
ای خوب‌ترین!



Friday, February 14, 2003


دلم تنگ شده براش،..
انگار نه انگار که همین عصری قبل از اینکه آسمون شروع کنه به باریدن ، با هم بودیم... این روزها دلم خیلی تنگ می‌شه براش، گاهی حتی وقتی پیش هم هستیم.. این یعنی چی؟!..



Sunday, January 26, 2003




Friday, January 17, 2003

● تجـربه‌هاي جديد ، تجـربه‌هاي ساده اما براي من جالب و نو... اين روزها فضاهاي تازه‌تري رو دارم مي‌گذرونم و رو‌به‌روم دارم... يکي‌اش اينکه بعد از سـالها دارم بدون عينک و لنز و وسيله مزخرف ديگه‌اي دنيا رو با چشم‌هاي خودم مي‌بينم، تميز تميز!... يا مثلا حس اينکه بار سنگين درس‌ها داره زمين گذاشته مي‌شه کم‌کم و.... دارم سبک مي‌شم با اينکه فشارها زياده، . واي‌که چه‌قدر سبک شدن چيز خوبيه.
صورتم، طرز نگاهم ، برخوردهام، مدل دوست داشتن‌هام مدل قدم زدن‌هام يه جوراي ديگه‌اي شده. کنـدتر و با تامل‌تر شده رفتارهام.. هنــوز از ترس‌هام فرار ميکنم ، اما مي‌دونم همين روزها جلوي خيلي چيزها بايد وايسم و تکليفشون رو روشن کنم. شايد فرصت از زير بعضي چيزها در رفتن تموم شده و بايد رو راست بود ، با همه و با خودم!
امروز خودم رو توي آينه ديدم، شايد باور نکني اما يه لحظه جا خوردم.. منا داره عوض ميشه .. انحناي چشمها و سـوي نگاه و حالت ايستادنم اصلا يه جور ديگه بود .. نه اينکه برام آشنا نبود نه. مي شناختمش اما با هميشه‌ي هميشه فرق داشت انگار .. يه‌هو حس کردم اون تصوير تو آينه رو دوست دارم.. خيلي.. دلم ريخت.. چقدر تنها گذاشته بودم خودم رو. خودم رو که حالا داره پوست مي‌اندازه ، تغيير مي‌کنه، گم مي‌شه و پيدا ميشه..
شايد بايد به زمان اعتماد بيشتري کرد.. به گذشتنش ، به جا انداختنش ، به کامل کردنش ، به پخته کردنش... به اينکه داره من رو آماده مي‌کنه براي يه زندگـي جديد. آره ، يه زندگــي جـــديد!..




Tuesday, December 24, 2002

● زمان گذشت..
زمان گذشت و ساعت چهــار بار نواخت؛
چهــار بار نواخت..
ام‌روز روز اول دي‌ماه است.
من راز فصل ها را مي‌دانم.
و حرف لحظه ها را مي فهمم..
نجات دهنده در گور خفته است.
و خاک؛ خاک پذيرنده؛
اشارتي‌ست به آرامش

زمان گذشت ، و ساعت چهار بار نواخت..
....
در کوچه باد مي‌آيد..
اين ابتداي ويراني‌ست..
آن روز هم که دست‌هاي تو ويران شدند، باد مي‌آمد..
ستاره‌هاي عزيز ..
ستاره‌هاي مقوايي عزيز..
وقتي در آسمان ، دروغ وزيدن مي‌گيرد؛
ديگر چه‌گونه مي‌شود به سوره‌هاي رسولان سرشکسته پناه آورد..
ما مثل مرده هاي هزاران هزار ساله به‌هم مي‌رسيم
و آن‌گاه خورشيد ، بر تباهي اجســـاد ما قضاوت خواهد کرد.

من سردم است ..
من سردم است و انگار هيچ‌وقت گــرم نخواهم شد..
اي يار ، اي يگانه‌ترين يار " آن شـــراب مگــر چنــدســاله بود"؟..
نگاه کن که در اينجا زمان چه وزني دارد..
و ماهيان چگونه گوشت‌هاي مرا مي‌جوند..
چرا مرا هميشه در ته دريا نگاه مي‌داري؟
...
سلام اي غرابت تنهايي..
اتاق را به تو تسليم ميِ‌کنم.
چرا که ابرهاي تيره هميشه
پيغمبران آيه هاي تازه تطهيرند
و در شهادت يک شمع، راز منوري است ،
که آن آخرين و آن کشيده‌ترين شعله خوب مي‌داند..

ايمان بياوريم..
ايمان بياوريم به آغاز فصل ســرد..

فروغ فرخزاد



.....



Sunday, December 15, 2002

● " در تمام بيست و پنج سالي که اين اپرا (رستم و سهراب) را مي نوشتم يک لحظه هم خسته نشدم.. براي نوشتن هر پرسوناژ، خود او مي شدم. گاهي رستم، گاهي تهمينه. گاهي نقال زماني هم سهـراب.
به‌ جاي هرکدام خنديده‌ام و گريسته‌ام . سخن گفته‌ام و دم فرو بسته‌ام .
گاهي هم خودم مي شدم . رهبري که 180 نفر را بايد با چوبي کوچک همراه خود به قلب تراژدي ببرد . در صحنه ، وقت اجـرا ، به تهمينه که مي‌رسم اشــکم رها مي‌شود. به خاطر مادر بودن‌اش يا عشق بزرگش به رستم.. نمي دانم. احساس مي کنم ، اگـر با تهمينه نگريم اين تراژدي کامل نمي شود . اين اپرا به پايان نمي رسد.....
...
اين نيست که عشق تنها متعلق به آدم هاي هنر مند باشد ، محبت و دوستي مال تمام آدمهاي دنياست . هر که بلد باشد بنويسد "هنــر" هنـر نيز در قلب او جاري مي گردد. همان‌قدر که ســرودن شعــري زيبـا و خيال انگيز هنـرمندي است ، فهميدن و درک آن شعــرنيز هنــرمندي ديگــري است .."

-- پنجشنبه شب به يکي از کنســرت هاي لـوريس عزيز دعوت شده بودم.. منظورم آقاي "لوريس زاره چکــناواريان" است. شب به يادموندني‌اي بود اون شب . براي من که اولين بار بود اجراي آقاي چکناواريان رو از نزديک مي ديدم بسيار لذت بخش بود .. شبي که به قول يه دوستي مثل اسب بارون مي‌اومد و حتي باعث تاخير ما هم شد.. قطعاتي از خاچاطوريان ، باخ ، شوستاکوويچ و خودش اجرا کرد که الحق ديدني بود.. آخرش هم گويا به رسم اکثر کنسرت هاش يک کمدي بازي‌اي از خودش درآورد که من ديگه نفس‌ام در نمي‌اومد از بس خنديده بودم .. نوشته هاي بالا هم گفته ‌هاي آقاي چکناواريان است که در ويژه‌نامه‌‌ي‌ آرزو تالار وحدت چاپ شده بود.
به هر حال لوريس عزيز از نظر من يکي از بهترين‌هاست . چه به لحاظ شخصيتي و رفتاري و جه از نظر حرفه‌اي.



اينم چهره‌ی اين مرد گوگولي که يه شباهت‌هايي هم با شـاملو داره.. نه؟.


● دلم برايش سوخت . بغض گلويم را گرفت و داشت خفه ام مي کرد . تصميم گرفتم بروم توي اتاقش و به خاطر تنها فرزند پدر بودنش،به خاطر روزهاي سختي که با من مي گذراند،به خاطر انگشتان باريک و سفيدي که توي باغچه مي کرد،به خاطر چکه چکه ی عرقش که خاک باغچه را نرم و مرطوب مي کرد ،..به خاطر اينکه خودش را از تمام شاديهاي دنيا محروم کرده بود تا کنار من باشد ، به خاطر جيغي که وقتي مارمولک توي تنش انداختم کشيده بود، به خاطر زار زاري که وقتي لباس عروسي اش را آتش زدم کرد، به خاطر وفاداري به عشقي که توي پستوي اتاقها شــروع شده بود، به خاطر دستي که در مستراح کرد تا انگشتر ازدواجم را که توي آن انداخته بودم در بياورد، به خاطر... پيشانيش را ببوســم "

--- دکتر نون زنش را بيشتر از مصدق دوست دارد ، شهرام رحيميان ، انتشارات نيلوفـر ---






Tuesday, December 10, 2002

● نامه ي مجنون به ليلي :

.. من خاك توام بدين خرابي
تو آب كه اي كه روشن آبي
من در قدم تو مي شوم پست
تو بر كمر كه مي زني دست
من دردستان تو نهاني
نو درد دل كه مي ستاني
من غاشيه تو بسته بر دوش
تو حلقه كي نهاده در گوش
اي كعبه من جمال روي ات
محراب من آستان كوي ات
.....

***



Friday, December 06, 2002



منا چه دلتنگ شده اين روزها.. منا چه بي طاقت شده اين روزها .. منا چه بي حال و حوصله است وقتي به وبلاگش سر ميزنه و چيز جديدي نمي بينه!.. اون هم درست وقتي که مهمونهاي بيشتري سراغش ميان ...
دوست ندارم غمگين باشم و غمگين بنويسم اينجا ‍‍‍‍‍.. مي دونم اين دوره هم تموم ميشه مثل هميشه و نمودار زندگي دوباره ميره رو سير صعوديش .
اين ســر شوريده ... اين سر شوريده باز آيد به سامان .!

﷼﷼﷼



Friday, November 15, 2002

A Woman's Heart

A Woman's Heart  
From Quiet Revolution
by Chris de Burgh

Year Released: 1999



A woman's heart is filled with passion,
A woman's heart is filled with lust,
If you don't believe that these things happen,
Could be the biggest mistake that a man can make;

A woman's night is filled with dreaming,
Of the perfect man who may not be you,
If we don't see what she's been missing,
Could be the biggest mistake that a man can make,

She wants to get near to you,
Don't turn her away,
She wants to get through to you,
She wants to say;

Give me your night,
And I will show you my passion,
Give me your lust,
And I will drink you dry,
Give me your dreams,
And I will show you a lover,
Give me your heart,
and I will hold you close,
And I will love you till the day I die.

A woman's day is filled with longing,
For a little romance and company,
If we don't look or just don't listen,
Could be the biggest mistake that a man can make;

A woman's heart is yours forever,
She will be true, to the one in her life,
If we don't give her love and affection,
Could be the biggest mistake, that a man can make.

She wants to get near to you,
Don't turn her away,
She want's to get through to you,
She want's you to say;

Give me your night,
And I will show you my passion,
Give me your lust,
And I will drink you dry,
Give me your dreams,
And I will show you a lover,
Give me your heart,
and I will hold you close,
And I will love you till the day I die.

***



Wednesday, November 13, 2002

● اون شب ساعت حدود 11 بود که رسيدم خونه... خسته ي خسته . نشسته بود روي مبل . کنار پاش نشستم رو زمين و سرم رو گذاشتم رو زانوش.. براي اولين بار توي اين 23 سال دستش رو گذاشت روي سرم و موهامو نوازش کرد... دلم ميخواست اون لحظه کش ميومد و هزار ساعت طول مي کشيد. نوازشي که مي دونم شيريني اش رو شايد هيچوقت ديگه و نه در هيچ مغازله عاشقانه اي تجربه نکنم... هنوز هم که يادش ميوفتم اشک تو چشمام جمع ميشه... يعني بازهم تکرار ميشه باباي مهربــون؟!..



● نامه ليلي به مجنون :

اي يار قـديـم عهــد چــوني
وي مهــدي هفت مهد چــوني؟
اي خازن گنج آشنــايــي
عشــق از تو گرفته روشنايـي
اي خون تودادکوه را رنگ
ساکن شده چون عقيق درسنگ
اي زخم گـه مـلامـت مـــن
هـم قـافـــله ي قـيـامــت مــن
اي دل به وفـــاي من نهاده
در معـرض گـفـتـگو فـتــاده..
من دل به وفــاي تو سپرده,
تو ســر ز وفـــــاي من نبرده
..
چـوني وچگونه اي چه سازي
من با تو تو با که عشق بازي؟..
مـويي ز تو پيش من جـهاني است
خــاري ز ره تو گل ستـانـي است!
من مـاه و تو آف‌تابي از نــــور
چشــــــمي به تو مي گــشــايم از دور
..
دل تنگ مبــاش اگـر کس ات نيست
من کـس نيم آخــر؟ اين بس ات نيست؟!..
..

"ليلي و مجنون-- نظامي گنجوي "



Monday, November 11, 2002




Tuesday, November 05, 2002

● احســــاس می کنم ء
هــرگــز نبـــوده قـلـب من
اين گـونه گـــرم و ســــرخ..



Tuesday, October 29, 2002

:: Ayene ::



دارم به کلاغ سياه فکر ميکنم..
اوه... قلبم از پرکشيدن هاي اينطوري عجيب مي گيــره...
کسي که نميشناسيش ولي نوشته هاش رو دوست داشتي هميشه.. و بعضي لحظه ها ت رو خوش کرده بوده با عکس ها و طنزهاش...
هنوز نميتونم راحت باشم با اين قضيه حتي اگر تو بگي: " زندگـي خــودش بوده و ميتونسته هر کاري که بخواد باهاش بکنه!"
نه.
● وبلاگم رو باز مي کنم و آهنگش شروع ميشه :

از آسمون آبي..
تا شبهاي مهتابي
از دريا و نيلوفــر
تا روزهاي آفتابي
ميشه همه جـــا آبي...

آبي رنگ آرامش
آبي رنگ درياها
آبي رنگ تنهايي
آبي رنگ روياها (ست)

"ترانه ي آبي -- خواننده : سيمين قديري --- آهنگســاز : فريبرز لاچيني"
● ساعت از 8 که ميگذره اين شبها يه جور دل شوره يا شايد هم دل تنگي ..يا نه سر اومدن طاقت .... نميدونم چي بهش ميشه گفت اين حـس رو... مياد سراغم . اول ها که عادت نداشتم همش نگران مي شدم دعا مي خوندم گاهـي هم از روي فکر هاي نگران کننده اشک مي ريختم...يه بار هم سر و کارم به 110 کشيد... اما الان ديگه ياد گرفته ام که از ساعت 7:30 تا 8:30 حتما برم سرم رو گـرم کنم که اعصابم نريزه بهم.. ميدوني چه جوري؟ اولين راهش کتابه .. اما دلم که آروم نميشه.. ميام سراغ وبلاگها.. اما باز يه اتفاقي ميوفته قطع ميشم يا ماماني و بابا با تلفن کار دارن... خلاصه نميشه که بشه... بعد مي رم ســراغ سروکله زدن با سما ... حسابي که مشقها و کاراشو بهم ريختم و جيغش دراومد ميام اينجا باز .... مي رم تو رويا و فکــر آينده و ايده هاي جديدم واسه بهتر شدن اوضاع!...
اما فايده نداره.. خيال جــاده ها راحتم نميذاره....

ساعت ولي ميگذره ..و بعد .. خيال ام براي امشب آروم ميشه که اومدي و خسته اما خوبي مثل هميشــــه!



Sunday, October 27, 2002

گــــــــفتم آهن‌دلي کنم چنـــــدی،
ندهـــم دل به هيــچ دل‌بـــنـــدی..
ســـعديا! دور نيک‌نامي رفـــت.
نوبت عـاشـــقي است يک چنـدی..





Thursday, October 10, 2002

:: Ayene ::




پاييز اومده .. بيشتر از دو هفته است كه اومده ؛
و دوباره داره طلايي ميشه همه جا. دوباره مــريــم مثل پاييزهاي قيل شعاع نيمه جون نور بعدازظهر رو روي برگهاي نيمه زرد دانشگاه بهم نشون مي ده و خيلي حس هاي خوب خوب رو يادم مي آره..
و من دلــم خيلي وقته كه بـــارون مي خواد ..از همون بارون هايي كه شب تولدم باريد و ديگه خبري نشد....
يه بارون حســابي؛ يه جــاده خيـــس پـاييــزي بي انتها و.....
باشي كه تا ته اش قدم بزنيم!








Saturday, September 28, 2002

● " جاي آن كه بر تاريكي لعنت بفرستيد شمعي روشن كنيد "
كنفوسيوس



Saturday, September 07, 2002

● ...  شاعری  در  يکی  از  کوچه‌های ِ  لندن  روزی  گدای ِ  کوری  را  می‌بيند  که  پلاکی  بر  گردن ِ  خويش  آويخته‌است  و  سرگرم ِ  سوآل  است.  از  او  می‌پرسد:  روزی  چه‌قدر  درآمد  داری؟  گدا  می‌گويد:  روزی  دو  دلار  تقريبن.
شاعر  پلاکی  را  که  به  گردن ِ  گدا  بود  برگرداند  و  چيزی  بر  آن  نوشت  و  به  سائل  توصيه  کرد  از  اين  پس  اين  روی ِ  پلاک  را  به  گردن  بيآويزد.  دو  ماه  ديگر  وقتی  که  باز  شاعر  از  آن  کوچه  می‌گذشت،  به  هم‌آن  سائل  برخورد  و  از  او  پرسيد:  از  وقتی  که  پلاک‌ات  را  برگردانده‌ای  درآمد ِ  روزانه‌ات  چه‌قدر  است؟
ویْ  پاسخ  داد:  پانزده  تا  بيست  دلار.  و ضمن ِ  سپاس‌گزاري  اصرار  کرد  که  شاعر  بگويد  بر  پشت ِ  لوحه  چه  نوشته‌است؟
شاعر  گفت:  من  کار ِ  بزرگی  نکردم.  تنها  تو  نوشته‌بودی:  «من  کور ِ  مادرزاد  ام،  به  من  رحم  کنيد.»  من  آن  روی ِ  آن  نوشتم:  «بهار  از  راه  می‌رسد،  من  تماشای‌اش  نخواهم‌کرد.»





Wednesday, August 28, 2002

● ســـلام ..
من هستـــم. خوب هم هستم .. خيـــلي خيـــلي ! :)



Saturday, August 17, 2002

● سهــــم من ؛
آســـما ني ســت كه آويـــختن پــرده اي
آنـــــــرا از مــــن
مي گـيـــــرد!.....

.



Friday, August 16, 2002

● ديدمت!
ديدمت؛ همين امروز .
همين امروز كه داشتيم از طالقان برميگشتيم. از طالقان كه برميگشتيم؛ تو جاده كرج ؛ پشت فرمون يه پرايد قرمز ؛ شك ندارم ؛ خودت بودي.خود خودت..
بهم گفته بودي هيچوقت رانندگــــي نميكني! هيچوقت ؛ حتي تو خواب من .....
اما امــروز ديــــ ........




Sunday, August 11, 2002

نگاه  کن  که  موم ِ  شب  به  راه ِ  ما
چه‌گونه  قطره‌قطره  آب  می‌شود
صراحي ِ  سياه ِ  ديده‌گان ِ  من
به  لای‌لای ِ  گرم ِ  تو
لب‌آلب  از  شراب ِ  خواب  می‌شود
به  روی  گاه‌واره‌های ِ  شعر ِ  من
نگاه  کن
تو      می‌دمی  و      آف‌تاب  می‌شود






Saturday, August 10, 2002

● نوميد مشو جانا ؛ كاوميد پديد آمد
اوميد همه جانها از غيب رسيد ؛ آمد..

نوميد مشو گرچه؛ مريم بشد از دستت!
آن نور كه عيسي را ؛ بر چرخ كشيد آمد..

نوميد مشو اي جان ؛ در ظلمت اين زندان
كان شاه كه يوسف را از حبس خريد آمد!..

يعقوب برون آمد از پرده مستوري؛
يوسف كه زليخا را پرده بدريد ؛ آمد!..

اي شب به سحر برده در يارب و يارب تو!
آن يارب و يارب را
رحمت بشنيد ؛ آمـــــــــد!



:: Ayene ::










Monday, August 05, 2002

● ؛ تو نيستي كه ببيني
چگونه دور از تو
به روي هرچه در اين خانه است؛
غبار سربي اندوه بال گستردست!....





Saturday, August 03, 2002

● امروز شنبه است.. اما اصلا حس اول هفته ندارم...حالم خيلي خوبه .. آرومم كاملا!.... دوست خوبمLe Silence de la mer هم حالمو خيلي خوب كرد... خيلي جالبه كه مدتها وبلاگي رو بخوني و دوست داشته باشي ؛ بعد يهويي بفهمي كه صاحبش هم دانشكده‌اي و هم رشته توست!....

:: Ayene ::







● شنا كردن هم عالمي داره......... توي رودخونه حس گذرون آب يخ كه با سرعت از رو شونه هات تا نوك انگشتاي پاهات عبورميكنه يه جوره ؛ اما اين آب ملايم و مهربون دريا كه بالا و پايينت ميكنه يه جور ديگه است..
توي رودخونه بايد خودتو نگهداري كه نبرنت اين ذره هاي ريز و شيطون... همون ذره هاي كوچولويي كه باهم مبشن يه موج ؛ يه جريان سيال و همه وجودت رو تو حركت خودشون لمس ميكنن..اما دريا... گاهي فراموش ميكني كه توشي!.. و فقط موجها مثل يه ننو آرومت ميكنن ... ميتوني آروم روشون بخوابي .. بميري!..
من اين حالت معلق بودن رو تو دريا خيلي دوست دارم... خوابيدن زير آب ؛ رو ماسه هاي نرم كف دريا ؛ .. اينكه صورتم رو بذارم رو ماسه ها و گوش ماهي هارو لمس كنم!.... بعد دوباره آب منو بياره بالا!

!.....:: Ayene ::





● چه خوبه خوابيدن زير سايه سبز درختها... هنوز بوي كباب مباد . تو رودخونه شنا كردم.. نقاشي كردم ...
جوجه كباب كردم.... واسه خواهر كوچيكم قصه گفتم.. حالا هنوز ناظري داره ساقي نامه ميخونه و من هم يه جورايي دلمو به تنهايي هام خوش ميكنم و شادي هاي كوچيك اينطوري....
بيـــــا ســــاقي ؛ آن مــــي كه ؛ حـــــال آورد........

:: Ayene ::







● ميييخوام برم كــــــوه ؛...
شكــار آهو ....
تفنگ من كو ليلي جان تـــــفنگ من كو...

من شكار پرنده رفتم ولي!!... وبراي اولين بار تو زندگيم شليك كردم ... (وشايد آخرين بار!)
راستي تا حالا شليك كردين؟!...





ساعت 12 شبه ... ديگه رسيديم!
همه ميخوابن الا من كه اين بوته شب بو پاك هواييم كرده ... راستي چرا اين شبها خواب رو ازم ميگري؟ يه شب پروژه ؛ يه شب بارون ؛ يه شب شب بو............ يه شب جاي خالي يه ....

● ساعت 6 عصر؛ جاده رينه ( بالاي سر هراز)
جاده كوهستاني خلوت كه فقط ماشين تو هست و سكوت عجيب دور و برت.. پارك مبكني و پياده ميشي .. تا لب پرنگاه ميري .. درست جايي كه كلي گلهاي وحشي ناز روئيده..حسابي هم وسوسه انگيز... اما ؛ خب فقط كافيه خم شي براي چيدنشون؛ دره توي عمق 300 ؛ 400 متري منتظرته!.......
اينجا آدم حس هايدي پيدا ميكنه... پيتر؛ پدر يزرگ .. كوهستان... زمينهاي سبز و زرد .. گهگاهي هم يه گله بزكوهي و گوسفند.....

:: Ayene ::






بعد از دو شب نخوابيدن و كار كردن روي پروژه (چي بگم...!) برگشتم خونه ديدم همه آماده اند براي يه سفر2 روزه شمال!
چي بهتر از اين؟! ...

● بالاخره ؛ بعد يك هفته پر كار واتفاق من دوباره برگشتم اينجا..
:) سلام!...



Friday, July 26, 2002

● صبح بي تو ؛
رنگ بعدازظهر يك آدينه دارد...
بي تو حتي مهرباني حالتي از كينه دارد...
بي تو ميگويند تعطبل است كار عشق بازي
عشق اما كي خبر از شنبه و آدينه دارد؟...

(نميدونم از كيست)

● شبها ساعت از يك كه ميگذره هوا يه حال ديگه اي پيدا ميكنه... مخصوصا اگه تو اتوبان باشي و يه نم باروني هم باشه و باد هم محكم بخوره تو صورتت , و يه موزيك ملايم هم گوش بدي و .....فقط مواظب باش زياد دير نكني كه ...! ;)



Thursday, July 25, 2002

● .. همين روزا راجع به كالوينو مينويسم... فقط اگه يكمي وفت پيدا كنم..فقط يكمي!



Tuesday, July 23, 2002

● فردا سالگرد شاملو ست...

اين شعر رو برای کاميار شاپور سروده: (پسر فروغ فرخزاد)


روزی ما دوباره کبوترهايمان را پيدا خواهيم کرد..
و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت...

روزی که کمترين سرود ؛ بوسه است..
و هر انسان ؛ برای هر انسان برادريست...

....
روزی که هر لب ترانه ايست
تا کمترين سرود ؛ بوسه باشد....

روزی که تو بيايی ؛ برای هميشه بيايی...
و مهربانی با زيبايی يکسان شود..

روزی که ما دوباره برای کبوترهايمان دانه بريزيم!...

و من آن روز را انتظار ميکشم
حتی روزی
که ديگر
نباشم!...


1334...
● شاملو گاهي واقعا منو خل ميكنه!...
آه....

اشك رازي است...
لبخند رازي است...
عشق رازي است ..

اشك آن شب ؛ لبخند عشق ام بود!....


اين چيزاي به اين نازي رو كي ميتونه بگه؛ به اين قشنگي ؟!... به اين سادگي!...

عاشقانه..

آن كه ميگويد دوستت دارم ؛
خنياگر غمگيني است
كه آوازش را از دست داده است....

عشق را اي كاش زبان سخن بود!..

هزار كاكلي شاد در چشمان توست
هزار قناري خاموش در گلوي من

عشق را اي كاش زبان سخن بود...

آن كه ميگويد دوستت دارم ؛
دل انده گين شبي است
كه مهتابش را ميجويد..

عشق را اي كاش زبان سخن بود...

هزار آفتاب خندان در خرام توست..
هزار ستاره گريان
در تمناي من...

عشق را اي كاش زبان سخن بود..!


شاملو سي و يكم تيرماه 1358





● سلام....
يه چيزاي خوبي هست كه فقط يه وقتهايي سراغ آدم ميان... مثلا يه هو نواري رو كه خيلي دنبالش ميگردي و پيدا نميكني همينجوري دوست پسر خواهرت كادوي تولد ميده... يا مثلا يه دوست ديگه زنگ ميزنه برات آهنگ love story
رو ميذاره كه توي بارون كيف كني .. يا يكي از كليداتو كه گم كردي تو جيب بابات پيداش ميكني ... خلاصه ... يه وقتي هم ديگه حوصله ات سر رفته و نميتوني تيتر ويلاگتو درست كني يه شوشوجون مهربون باحال نميدونم از كجا يهو وبلاگتو پيدا ميكنه و زودي دوست ميشه و
..اتtemplate رو درست ميكنه (سر حوصله )... و تو كلي انگيزه نوشتن پيدا ميكني و.......تازه بكگراند همه اينها بارونيه كه همينطور ميباره و اين لحظه هاي قشنگ رو قشنگتر ميكنه...
به اين ميگن زندگي!... :)




Monday, July 22, 2002

● داره بارون مياد... درست شب تولد من.... مرسي خدا!... :)

ممم چه بوي خاك بارون خورده اي!.....

ساعت 1 نيمه شب 31 تير

● ------------------------------------------------------------
!....
ساعت هنوز هفت نشده بود..
مرد به ديوار تكيه داد و به زن وكودك بيمارش نگاه كرد.. زن همانطور كه بچه را شير ميداد به پهلو
خوابش برده بود..
ساعت هنوز هفت نشده بود و مرد بايد مي رفت سر زمين..
دلش شور ميزد انگار.. حال خوبي نداشت.. ياد خواب ديشبش افتاد.. ؛ افتادن دندان! تعبيرش : ازدست دادن
عزيز.. بي اختيار به كودك نگريست و صورت زردش ... در دلش قل هوالله خواند و فوت كرد به بچه..
از در بيرون آمد..هوا ديگر حسابي روشن شده بود.. باد سردي به صورتش خورد..به آسمان نگاه كرد..
كلاغها با سر و صدا ازبالاي سرش گذشتند.. دلش به شور افتاد .. بيلش را از كنار ديوار برداشت..
حياط خالي تر از هميشه به نظر ميرسيد.. برگشت و به خانه نگاهي انداخت.. نفس عميقي كشيد و از در بيرون
رفت.. در كوچه هيچكس نبود.. آرام قدم برميداشت.. به فكر كودكش بود كه تمام شب از شدت تب نخوابيده بود.
صداي گريه هايش هنوز در گوشش بود و دلش را مي لرزاند.. بايد دكتر مي بردش!...

ديگر به سر كوچه رسيده بود.. آنسوتراز خانه ها تا دوردست زمين هاي سبز ديده ميشد... يك لحظه ايستاد..
سر و صداي اسبها از جايي مي آمد..دوباره دلش جوشيد..دسته بيل را در دست ميفشرد كه ...
يكهو افتاد!...
زير پايش زمين به شدت تكان خورده بود...و بعد صداي مهيب فرو ريختن آوار..
مبهوت مانده بود.. چشمانش را بست و دوباره باز كرد... بايد به خانه برميگشت.. زنش!... كودكش!....
از جا پريد و با عجله تا ته كوچه دويد.. اما بعد؛ قدمهايش كند شد و ايستاد ... خشكش زده بود .. انگار يك
سطل آب يخ ريخته باشند روي شانه هايش...
آهش بلند شد... ديوارها ريخته بودند كف حياط!......
دويد سمت جايي كه فكر ميكرد بايد.... اما.. اما كجا بود؟!.. خدايا.. همه جا شده بود خاك و خاك و غبار...شروع
كرد به بهم زدن خاكها ... ميخواست داد بزند: مليحه!... اما انگار گلويش را گرفته بودند و فشار ميدادند...
صدايش در نمي آمد... هيچ صدايي... هيچ حركتي.. انگار جهان مرده بود..
نشست.. چشمانش را بست.. خوب گوش داد.. اول هيچ .. اما انگار صدايي مي آمد.. صداي گريه.. گريه يه بچه!
از جا پريد.. شروع كرد به كنار زدن خاكهاي پهلوي دستش.. با تمام قدرتي كه داشت هرچه بود كنار زد..
حالا سفيدي رختخواب را ميديد و دست زن را... ؛ مليحه؟مليحه؟...! جوابي نيامد .. كودك زير دست مادر بود.
به هر زحمتي بود هر دوتاشان را بيرون كشيد. و تا گوشه حياط برد.. كودك به شدت گريه ميكرد.. زن را زمين
گذاشت... تكان نميخورد!.... ساعت ديگر هفت صبح بود...





Friday, July 19, 2002

● .. ستاره ها از پنجره اتافم ديده نميشن .. به كوچه نگاه ميكنم و دري كه آخرين نفر من بستمش...!...
به شبي كه گذشت و تو با من نبودي فكر ميكنم. توي يه باغ گرم..با يك عالمه آدم معمولي وساده و تكراري.. آدمايي كه از جنس تو نيستن .. از جنس باز شدن در يه باغ .. اما نه از اون باغهايي كه امشب بودم... توش..
نيستي و من اينجا دارم شير خوردن آروم بچه گربه ها رو توي حياط زير بغل مادرشون تماشا ميكنم..درست زير آلاچيق كنا ر انگورا زير نور ماه...

... عاقبت تموم ميشه اين قصه زير نور ماه تو با من؟...






Tuesday, July 16, 2002

● آنقدر در هوام
كه ابر كه هيچ .
كه پنجره كه هيچ
كه فرش كه هيچ ..كس
مرا تاب نمي آورد..
جز چشمهاي بيتاب تو ...


......?




Thursday, July 11, 2002

● سلام
وبلاگ منهم امشب متولد شد... مدت زياديه كه ننوشتم.. شايد يه قهر يه حس تنبيه دروني.. يه بسته بودن ذهن منو در گير خودش كرده بود و اين حصار دروني اجازه نوشتن رو بهم نميداد... تا امروز اومد... يه روز فوق العاده و يه حس عجيب و ديوونه كننده... امروز براي من يك هديه بود روزي كه از يه نظر با همه روزهاي ديگه فرق داشت
امروز من بخشيده شدم.. حصار شكست و اون احساس مرده در من دوباره متولد شد و شكفت..
حس نوشتن!

روز خوب ممنون؛...
● او قصه مينوشت...

او شعر می سرود...

او لحظه ای شعر ميسرود و

لحظه ای دگر فرياد ميکشيد

ديگر خمش شويد

شعری سروده ام...

زير نگاه يخ زده شهر

لبهای خشک گشته ز سرمای خويش را

مرطوب مينمود

با يک صدای نرم .. آغاز مينمود :

شعری برای خستگی ياس....

..

او قصه مينوشت

بر برگهای غمزده زرد..

حالا که مرده است

در زير پای مردمان شهر

يك خش خش حزين

آرام و بی صدا

خاموش می شود....







Saturday, July 06, 2002




 

 
 
Archives:

 
   
   

Home